انتهای یک شب افتابی...

دلتنگی بد نیست, یادگاریست از انهایی که دوستشان داریم و دورند

                                   ...و خدایی که در این نزدیکیست...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

                          ###به یاد ارزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد###

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

                                      به نام خدایی که جان را فکرت اموخت

سلام...

سلامی به گرمی یک قلب تپنده..

سلامی به بزرگی سکوتی پر از فریاد...

زندگی باز هم به ما فرصتی داد تا برگردیم...

سلام به همه ی دوستای با معرفت،ازین که مدتها نبودم شرمنده ازین به بعد جبران میکنم برا همه،پس منتظر باشین...

نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 ****************************************************************

      ********************************************************

             ***********************************************

                     ***********************************

                            ***************************

                                 *********************

                                          ************

                                          شمارش معکوس...

                                 غروب پایان خورشید نیست...

                                

نوشته شده در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسل نسیم

     هر چه هستی گذرا نیست هوایت"بویت

         تو زمن یاد کنی یا نکنی"من به یادت هستم..

اینم اخرین حرف دلمه:


ای همیشه توی قلبم داری میگذری جدا شی..

     کاری کن که بعد امروز دیگه ارزوم نباشی...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

سلام به همه ی رفیقای خووووووووووووووووووووووووب...

از همتون ملتمسانه میخام یه کاری کنین(فقط برا رفاقت)...

کمک به یه رفیقه...زیاد نا اشنا نیست((شمیم یار))...

فقط میخام بهش رای بدین(خودش مشکل داره نمیتونه تبلیغ کنه)...خواهش میکنم...

 اینجـــــــــــــــــــــا (از منوی سمت چپ)  رای بدین...جبران میکنم رفقا...

به((شمیم یار ))رای بدین...

 راستی" رفقا اگه میشه نظر ندین...شاید این پست حذف شد

 تن مرد و نامرد یکیست      زمان بگذرد تا بدانی مرد کیست...

هر کی رای نده...ناااااااااااااااااااااااااامرده...((البته رفقای ما همه با معرفتن..))

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

مذهب شوخی سنگینی بود

که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم

بی آنکه خدایی داشته باشم ...

                 دکتر علی شریعتی

                       

نوشته شده در جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

    این پست رو برا جلب نظر نذاشتم"یه واقعیته....صادقانه گفتم...

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی دفن کنند

تا اعضای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد...

(((((((((((کورش کبیر)))))))))))

با سلام خدمت همه ی دوستان و هم وطنان عزیز:((از اینجا به پایینو کپی کردم))

از آنجایی که همیشه ایران ما همیشه مورد بی‌ مهری سیاستمداران خارجی‌ و برخی‌ از ایرانیان قرار می‌گیرد

در تاریخ ۳۰-۷-۲۰۰۹ اقدام به اطلاع رسانی بالغ بر ۱۲۸۰۰۰ نفر جهت امضا پتیشنی که آقای اوباما "خلیج فارس" را "خلیج"

 نامیدند کردیم، اما متاسفانه  به علت کوتاهی‌ هموطنان  هرگز به ۱۰۰۰۰۰ نفر نرسید و نتیجهٔ این کوتاهی‌ این شد که بیانیه

صادره آقای اوباما به نیروهایشان که "خلیج فارس" را خلیج عرب بنامند.

کپی‌ این پست و پتیشن سال گذشته و پتیشن سال جدید  در پایین می‌باشد لطفا هردو را امضا و به دیگران ( ایرانی‌ و غیر ایرانی‌)

ارسال نمایید.

((این تیکه خلاقیت خودمه))    با احترام، (( محمد کاظم نگین تاجی))

 


ایرانیان گرامی،  بنظر میرسد که بار دیگر بخشی از شناسنامه و هویت ما مورد بی مهری قرار میگیرد.   به تازگی پرزیدنت اوباما و وزیر خارجه امریکا، متاسفانه بجای نام خلیج فارس، تنها واژه "خلیج" را بکارمی برند. 
از شما فروتنانه درخواست میگردد با رفتن به تارنما یا وبسایت زیر توماری را که بسیار محترمانه و بر  پایه تشریفات دیپلوماتیک تدوین شده است امضاء کنید تا برای ریاست جمهوری امریکا فرستاده شود
http://petitions.tigweb.org/persiangulf
  
همچنین، از همه دوستان و آشنایان خود در سراسر گیتی نیز بخواهید این کار را کرده و گامی در راه حفظ هویت و تمامیت ارضی ایران بردارند.  
به آگاهی میرساند که بنا بر رسمی که در امریکا وجود دارد، برای اینکه متن ارسالی شما مورد توجه کاخ سفید قرار گرفته و معتبر قلمداد گردد، ضروری است که نام و نام خانوادگی و نشانی ایمیل شما در جای ویژه نوشته شود.  البته شما این گزینه را دارید که بخواهید نام و نشانی ایمیل شما در برابر دید همگان قرار نگیرد.
  
برگردان فارسی متن بگونه زیر است: 
 
آقای رئیس جمهور، خلیج خلیج فارس است  
داریوش بزرگ در ۲۵۰۰ سال پیش آنراخلیج پارس نامید
هرودت (تاریخ نگار یونانی) آنراخلیج پارس نامید 
دانشمندان عرب، چینی، روسی، اسپانیائی... آنراخلیج فارس نامیده اند
ریچارد ن. فرای، استاد ممتاز دانشگاه هاروارد، آنرا خلیج فارس مینامد 
سازمان ملل متحد آنرا رسما خلیج فارس مینامد
همه روسای جمهوردموکرات وجمهوریخواه آنرا خلیج فارس نامیده اند 
شما نیز لطفا آنرا خلیج فارس بنامید!

 ________

درود بیکران خدمت هموطنان گرامی‌. از آنجا که میبایست از هویت ایران و ایرانی‌ دفاع کرد و زحمات ایرانیانی را که تا به امروز برای ایران زندگی‌ کردند ایران را ساختند و برای ایران جان دادند، وظیفه امروز ماست که از آن آب و خاک پر گوهر دفاع کنیم. لطفا این پتیشن را خوانده و بعد امضا کنید. . یک ایران سپاس

http://www.petitiononline.com/upopgulf/petition.html

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

اوای باد انگار اوای خشکسالیست

                 بگذار تا بگویم:   تقدیر لاابالیست

 وقتی که قلب انسان مانند سنگ باشد

 دنیا به این بزرگی .....  یک کوزه ی سفالیست

باید که مهربان بود  .....    باید که عشق ورزید

      زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست     

نوشته شده در شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

راهی نمونده تا خدا...

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

روزگاریست شیطان فریاد میزند:

           آدمی بیابید-سجده خواهم کرد...

************************************** 

ای آدمیان کجاییییییییییییییییییییییییییییییید...

ایا کسی هست جوابی به شیطان دهد...

ما اشرف مخلوقاتیم....پس عجله کنید...خدا منتظر جواب ماست...

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم

شمع بدون اینکه حرفی بزند

ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

تن مرد و نامرد یکیست

               زمان بگذرد تا بدانی مرد کیست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

هوا گرفته بود.

باران می بارید!

کودکی اهسته گفت:

خدایا گریه نکن!درست میشه...

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

عشق این چنین است...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

امروز رفته بودم شیراز موقع برگشت پشت یه کامیون یه جمله نوشته بود

که خیلی بردم تو فکر:

نوشته بود:

                  

     بیهوده متاز که مقصد خاک است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 دربست!


زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟


بهشت‌زهرا.

با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»

پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلک‌هایش را سنگین‌تر کرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.

یکباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت.

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود' به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟"

صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید: "شما ها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند: " ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم."

وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان

است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ' چون حتی در میان

درد و رنج ' دست خدا در کار زندگی مان است. پس به

یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و

خاکستر شد ' ممکن است دود های برخاسته از آن

علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می

خواند.

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

روح های بزرگ دردهای بزرگ دارند.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

ـ مهم نیست قفل ها دست کیه ،

مهم اینه که کلیدها دست خداست.

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می

خواستید نرسیدید ،

محکم باشید و خوشحال...

خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم ولی

گریه نیاموخت چگونه زندگی کنم.

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

ـ ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ، پررنگها را

می بینیم ، و سخت ها را

می خواهیم ، غافل از اینکه خوبان آسان می آیند ،

بی رنگ

می مانند و بی صدا می روند.

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

تا توانی در جهان همراه اهل درد باش

یا نبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

در مشکلات سکوت کن ، شاید خدا حرفی برای گفتن  داشته باشد.

                               

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

به خدا گفتم:

          بیا جهان را قسمت کنیم...

اسمون واسه من"ابراش مال تو

دریا مال من "موجش مال تو

ماه مال من"خورشید مال تو

.

.

.

.

خدا خندید و گفت:<<تو انسان باش-همه دنیا مال تو...

من هم مال تو>>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

با نظراتون ما رو شرمنده کنین...
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

کاش می دیدم چیست؟

  

 انچه از چشم تو

        تا عمق وجودم جاریست...

نظر بدین دوستان...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

ارزو دارم شبی عاشق شوی.

     ارزو دارم بفهمی درد را.

         تلخی برخورد های سرد را.

            می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی.

          می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.

        می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

    نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

به خدا دیگه رو ندارم بگم نظر بدین...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

 

تا که بودیم نبودیم کسی

  کشت مارا غم بی هم نفسی

           تا که رفتیم همه یار شدند

            ما که خفتیم همه بیدار شدند

              قدر ایینه بدانید چو هست

           نه در ان وقت که افتاد و شکست

با نظراتون خوشحالمون کنین...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا

پرسید:پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا

خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

 

 

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت

متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می

شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک

باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را

از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می

نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

 

 

اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند

که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و

من دوباره پرسیدمبه عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،

بقیه تو ادامه مطلب...نظر یادتون نره...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

اینم چندتا داستان جدید...

امیدوارم خوشتون بیاد...راستی نظر یادتون نره...

*********************************
جذابیت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !

و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

                                       عشق واقعی...


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به

عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و


آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از


درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از


شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس


نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا


رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.


همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."


********************************************************

ادامه رو حتما ببینید...

نظر فقط مال با معرفتاس...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |

برای بلند شدن باید خم شد...

    پس اگر روزی سختی های زندگی پشتت را خم کرد...

 

        بدان که اغاز ایستادن است...

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمد کاظم نگین تاجی نظرات () |


Design By : Night Skin

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ